سرنوشت سرد * رندگی نامه ساب زیرو * مورتال کمبات

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

سرنوشت سرد * رندگی نامه ساب زیرو * مورتال کمبات

پست  Admin في الجمعة ديسمبر 09, 2011 2:23 pm


درست یادمه روزی که پدرم ما رو به چین برد . من مثل مادرم دوست نداشتم یه قاتل باشم از طرفی هم پدرم بیشتر به بایهان توجه می کرد تا من . اون شب یعنی شب قبل از رفتن به چین مادرم به من گفت کوای لیانگ من به تو ایمان دارم و می دونم که تو هیچ وقت یک قاتل نمی شی . این حرف مادرم همیشه و همه جا با من بود و من نمی گذاشتم شرایط موجود چیزی رو عوض کنه . توی چین پدرم برای هر کدوم از ما یک لقب جنگی انتخاب کرد . اسم منو گذاشت تندرا و اسم بیهان رو ساب زیرو .
من هیچ وقت بیهان رو درک نمی کردم . او با گذشت زمان نسبت به قبل وحشی تر می شد و پدرم نیز اورا تشویق می کرد . اما زمانی که پدرم در مبارزه ای که داشتم دستور کشتن حریف رو داد من از این کار خودداری کردم و پدرم گفت تو یه کرایمنسر هستی اجداد ما نسل در نسل عضو لین کویی بودند .
من گفتم پدر منم لین کویی هستم اما قاتل نیستم . پدرم بعد از این حرف دیگه به من توجه ای نکرد و تا زمان مرگ به بایهان توجه می کرد اون نمی دونست که با این کار در وجود من چه خشمی شعله ور می شه .
بعد از مرگ پدرم بایهان تصمیم گرفت به قبیله شیرایی رو حمله کنه و با کشتن رئیس ان ها که شخصی به اسم اسکورپیون بود قدرت خودش رو به همه نشون بده . اون ابتدا قبیله شیرایی رو را نابود کرد و بعد با اسکورپیون رو در رو شد اما از اسکورپیون شکست خورد . اسکورپیون در راه بازگشت به دهکده اش به دست بایهان کشته شد اما اون بایهان واقعی نبود . اون کوانچی بود



زمانی که بایهان به دهکده برگشت از قیافه اش می شد فهمید که شکست خورده اما اون اینقدر مغرور بود که حاضر نشد بگه من شکست خوردم اما از طرف دیگه کوانچی بعد از دوباره متولد شدن اسکورپیون به اسکورپیون گفت قاتل زن و بچه ات بایهان است و من در صورتی حاضر می شوم ان ها رو احیا کنم که تو ساب زیرو را بکشی .

اسکوپیون مدت زیادی به دنبال بایهان گشت که او را بکشد اما هیچ وقت او را پیدا نمی کرد . شب قبل از مرگ بایهان اون بعد از پانزده سال با من صحبت کرد . اون گفت کوای لیانگ بعد از من تو لقب ساب زیرو را بردار و از لین کویی مواظبت کن تو باید مثل من باشی تا در اینده نژاد ما اسم ساب زیرو را با افتخار یاد کنند کوای لیانگ منو سر بلند کن . این حرف بایهان باعث شد که حرف های مادرم به کل از یادم بره و هدفم رو تغییر داد .

فردای اون روز بایهان خارج از لین کویی با اسکورپیون رو در رو شد . او با دیدن اسکورپیون وحشت کرد و گفت هانزو چه بلایی سرت اومده چرا چشمات سفید شده چرا از بدنت اتیش بیرون میاد . اسکورپیون که عصبانی بود با صدایی وحشت ناک فریاد زد بایهاااان تو خانوادمو دهکدمو همه چیزمو ازم گرفتی حالا وقتشه که تاوان کارتو پس بدی . بایهان با ترس گفت من که ... اما اسکورپیون با فریاد گفت بیا اینجا و از دستش سر نیزه ای که به یک زنجیر متصل بود بیرون امد و در قلب بایهان فرو رفت . اسکورپیون قلب بایهان را در اورد و بدن بی جان اورا در جنگل رها کرد . مدتی بعد زمانی که من به دنبال بایهان می گشتم جنازه او را روی زمین دیدم و به طرفش رفتم اما ناگهان همه جا را اتش فرا گرفت و بایهان به زیر زمین رفت . منم قسم خوردم که انتقام بایهان رو بگیرم . اما نمی دونستم که بایهان در جهنم احیا شده و به شبحی به اسم نوب سایبوت تبدیل شده

من رفتم و لباس جنگ بایهان که یک لباس ابی بود را پوشیدم . اون موقع بود که خبر یک مسابقه به گوشم خورد مسابقه ای که اسکورپیون در ان حضور داشت مسابقه مرگبار . من خودم رو اماده کرده بودم که به اون مسابقه برم و انتقام بایهان رو بگیرم . کل هدف زندگی من شده بود کشتن اسکورپیون اما درست زمانی که خواستم برم مادرم رو دیدم . با خوشحالی به سمتش رفتم و اون منو در اغوش گرفت . بعد از چند دقیقه گفت پس بایهان کجاست ؟ . من با ناراحتی جواب دادم اون کشته شد و من می خوام انتقامشو بگیرم . مادرم با ناراحتی گفت کسی که در کل زندگیش مردم رو اذیت می کرد و ان ها را می کشت عاقبتی بهتر از این نداره . من به مادرم گفتم تو از کجا این ها رو می دونی اون گفت من همیشه و همه جا بدون این که بفهمید همراهتان بودم .

من به مادرم گفتم قصد دارم به مسابقه مرگبار برم و انتقام بایهان رو بگیرم . مادرم با عصبانیت گفت دوست داری مثل بایهان بشی بایهان هم در مسابقات مرگبار شرکت کرد اما شکست خورد . من با تعجب گفتم چی ؟ . مادرم گفت چند سال پیش بود که بایهان در مسابقات مرگبار شرکت کرد اما در مسابقه ای که با پسری از معبد شائولین داشت بوسیله یخ خودش شکست خورد . اگه من اونو نجات نمی دادم اون زودتر از الان مرده بود . به مادرم گفتم پس چرا بایهان در مورد شما چیزی به من نگفت .

مادرم گفت بایهان هم نمی دونست که من اونجام و نجانش دادم حالا من یکی از بچه هامو از دست دادم و نمی گذارم تو هم کشته بشی .

یه دفعه چشمامو باز کردم دیدم روی زمین بی هوش افتاده بودم و دیدن مادرم یک رویا بود . این حرف های مادرم هدف اصلی منو به یادم اورد و من رو کمی ارام کرد . قسم می خورم دیگه نذارم چیزی هدفمو تغییر بده

از روی زمین بلند شدم و به سمت خونه ام رفتم . در راه یکی از اعضای لین کویی پیامی به من رساند . او گفت رییس بزرگ از تو خواسته که به پیش او بروی . من به پیش رییس رفتم . در اتاق رییس اسموک را دیدم . او یکی از دوستان صمیمی دوران کودکیم بود . رییس رو به من کرد و گفت کوایی لیانگ تو باید ماموریتی را که برادرت در انجام ان ناکام ماند را انجام بدهی . برادرت توانست شنگ سونگ که یکی از دشمنای قدیمی ما بود را بکشد اما رییس او یعنی شائوکان را نکشت حالا تو و اسموک وظیفه دارید به دنیای خارج بروید و شائوکان را شکست دهید . من اون موقع نمی دانستم که رییس ما با شائوکان همدسته پس به همراه اسموک به دنیای خارج رفتم .

اما بشنوید از اسکورپیون . اون زمانی که فهمید من وارد دنیای خارج شده ام فکر کرد بایهان زنده شده و به دنیای خارج امد . او دنبال من می گشت که مرا بکشد .

من و اسموک در راه با اسکورپیون ملاقات کردیم . اسکورپیون با خشم گفت بایهان تو باید خیلی پر جرعت باشی که برگشتی . همان موقع سپاهی از زامبی ها به طرف ما امدند . اسکورپیون به ان ها گفت نابودشون کنید . اما اسموک کل زامبی ها را با استفاده از قدرتش به هوا فرستاد . فقط یک زامبی مانده بود که به طرف من امد اما من او را نکشتم . اسکورپیون با تعجب گفت تو بایهان نیستی . بهم بگو تو کی هستی ؟

من گفتم من کوایی لیانگ برادر کوچک بایهانم و بایهان مرده . اسکورپیون گفت تو جنگجوی خوبی هستی و مانند برادرت انسان وحشی ای نیستی من با تمام وجودم اماده ام که از تو مراقبت کنم .


تو راه بودیم که کوانچی جلوی ما اومد . اون با عصبانیت گفت اسکورپیون قاتل خانوادتو بکش . اسکورپیون گفت این برادر بایهان است و من از اون مراقبت می کنم . کوانچی گفت تو دیوونه شدی اون یه لین کویی هست . لین کویی ها دشمن شما شیرای رو ای ها هستند من خودم رو کشتم تا تو رو مجبور کردم بایهان را بکشی حالا به تو دستور می دم اگر می خواهی خانواده و دهکده ات احیا شوند ساب زیرو را بکشی . اما اسکورپیون با عصبانیت سرنیزه ای را در بدن کوانچی فرو کرد . کوانچی از ترس به جهنم فرار کرد . اسکورپیون گفت من به دنبال اون می روم تا مبادا خانواده ام رو نابود کند .

اسکورپیون رفت و من و اسموک به راهمان ادامه دادیم . اسموک به من گفت جنازه بایهان را کجا دفن کردید . من گفتم جنازه بایهان به زیر زمین رفت و من نتونستم دیگه پیداش کنم . اسموک گفت مثل اینکه بایهان نمرده . گفتم چرا ؟ . او گفت چیز هایی را که تو میگی به معنی اینه که بایهان به قلمرو زیرین رفته و ....

ناگهان موجود چهاردستی به طرف ما امد و با صدایی گوش خراش گفت من گورو هستم . دوست های شائوکان دوستان من هستند و دشمنای او دشمنای من . او به طور وحشتناکی اسموک رو زد و به طرف من امد منم از خودم دفاع کردم و دو دست اورا به یخ تبدیل کردم . امیدوار بودم اینطور قدرتش کم بشه اما اون یخ را شکوند . دیگه کم کم داشتم شکست می خوردم که از اسمان اتش بلند شد و پسری از ان بیرون امد .

اون پسر به طرف گورو رفت و با او درگیر شد او خیلی راحت گورو را شکست داد . گورو گفت زندگی من در دست تو هستش پس منو بکش اما اون پسر اینکار را نکرد و گورو با او متحد شد . من رفتم که از اون پسر تشکر کنم . وقتی او را صدا کردم او با ترس گفت امکان نداره تو باید مرده باشی . من با تعجب گفتم چرا ؟ . اون گفت تو توی مسابقه ی مرگبار از من شکست خوردی و به یخ تبدیل شدی . من با خنده گفتم اهان تو اون پسره مال معبد شائولین هستی که برادرم رو شکست داد . اون گفت پس برادرت بود ؟ . گفتم اره اون بایهان بود . من کوایی لیانگ هستم و اینم دوستم اسموک است . اونم گفت خوشبختم منم لیو کنگ هستم . من یکی از نگهبانان جهان هستم . پس من و اسموک به راهمان ادامه دادیم چون لیو کنگ هم قصد کشتن شائوکان را داشت او و گورو هم به همراه ما امدند .

در راه بودیم که گورو گفت احساس خطر می کنم . ناگهان انسان سیاه پوشی به گورو حمله کرد و او را تا سر حد مرگ زد . دیگه گورو در حال مردن بود که مردی با فریاد گفت نوب سایبات بسه . اون مرد گفت خب گورو سرنوشت هر کس که به امپراتورش خیانت کنه همینه . من با تعجب گفتم خدای من این کیه ؟ . لیو کنگ گفت این مرد یکی از خدایان شرور است . این شیناک است

شیناک و نوب سایبات به طرف ما حمله کردند اما اسمان رعد و برقی شد و لیو کنگ با خوشحالی گفت بالاخره اومد

به لیو کنگ گفتم کی اومد اون گفت برادر بزرگ شیناک . گفتم پس دیگه شکست خوردیم . لیو گفت نه اون با ماست اون ریدن خدای رعد و برق است . ریدن به پایین امد و نوب به اوحمله اما ریدن چنان برقی به بدن نوب زد که او به طرفی پرت شد . شیناک با خنده گفت سلام برادر مثل اینکه دوباره به هم رسیدیم . ریدن با خشم گفت من برادر تو نیستم . شیناک گفت اوه یادم رفته بود که تو رفتی و با بقیه خدایان از موجودات فانی دفاع می کنید . ریدن گفت دفاع از موجودات فانی بهتر از این است که مثل تو یک خدای شرور باشم . شیناک با عصبانیت گفت خودت خواستی . و ریدن و شیناک به هم حمله کردن . لیو کنگ و اسموک به کمک ریدن رفتند و منم به دنبال انها رفتم اما نوب سایبات منو به گوشه ای برد و گفت کوایی لیانگ این کار خطرناکه همینجا بمون .

صدای نوب خیلی برای من اشنا بود خدای من اون اسم منو از کجا می دونست نکنه که اون...
با عصبانیت گفتم تو کی هستی و منو از کجا می شناسی . اون گفت تو خیلی بچه ای که هنوز برادرتو نمیشناسی . با گریه گفتم بایهان خودتی اونم گفت اره و منو در اغوش گرفت .

من به بایهان گفتم چرا به شیناک کمک می کنی . او گفت شیناک زندگی منو نجات داد ....
صحبت های من و بایهان مدتی طول کشید ولی در اخر بایهان قبول کرد به ما کمک کنه پس دو برادر قدرتمند و بی باک از لین کویی با نام های نوب سایبات و ساب زیرو به سمت بدی ها هجوم بردن

شیناک با تعجب گفت نوب سایبات تو هم به من خیانت کردی . نوب گفت من یک لین کویی هستم و با ضد لین کویی می جنگم . شیناک گفت خیلی خوبه و پورتالی را باز کرد . او فرار کرد و نوب به دنبال او رفت . من رفتم طرفش اما ریدن پورتال را بست و گفت نه نه نه شرمنده رفیق اما خودکشی ممنوع . من با عصبانیت گفتم اون برادرمه . ریدن تعجب کرد و اسوک امد و گفت منم می خواستم همین رو به تو بگم . گفتم منظورت چیه ؟ اسموک گفت به احتمال زیاد با چیزهایی که تو گفتی معلوم می شود که بایهان بعد از مرگ به جهنم رفته و در اونجا احیا شده و به اهریمن تبدیل شده اما چیزی رو که من نمی فهمم اینه که چرا بایهان اینطور شده ؟

ریدن گفت شائوکان قصد داره سپاهی عظیم درست کنه و به دنیا حمله کنه . به همین دلیل او جنگجو های شجاع و قدرتمند را می برد و به یکی از اعضای گروه خود تبدیل می کند . شما باید مواظب خودتون باشید و ریدن ادامه داد و گفت لیو کنگ من به کمک تو احتیاج دارم . توی دنیا شورشی شده و تو باید به من کمک کنی این شورش رو از بین ببریم . ریدن و لیو کنگ رفتند . من و اسموک هم به راهمون ادامه دادیم .

خدای من بالاخره به قصر شائوکان رسیدیم . به اسموک گفتم بیا بریم داخل قصر . اما همون موقع اسکوپیون و نوب سایبات جلوی ما اومدند . من اول خوشحال شدم اما بعد واقعا ترسیدم چون زمانی که شائوکان امد ان دو جلوی شائوکان تعظیم کردند . من با ترس گفتم چطور ممکنه . شائوکان خندید و گفت من راحت می تونم حافظه جنگجو ها مو پاک کنم . همون موقع شیناک و کوان چی امدن و چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم پیش اومد . شنگ سونگ زندست .....


تو راه بازگشت به لین کویی بودیم که اسموک با ناراحتی گفت تو چطور می تونی به لین کویی برگردی و بگی که ما شکست خوردیم . نمی ترسی که پیش بقیه برادرامون کوچک بشی . من گفتم خود رئییس لین کویی هم نمی تواند شائوکان را شکست دهد تازه ما با ارتشش جنگیدیم و اگه تعدادمون بیشتر بود راحت شکستشان می دادیم
بالاخره به لین کویی رسیدیم اما چیزی رو دیدیم که باور کردنش واقعا سخت بود

رئییس دهکده ما راهی برای قدرتمند کردن اعضا لین کویی پیدا کرده بود . اون جنگجو های قدرتمند خود را به روباط تبدیل می کرد و وقتی ان ها به روباط تبدیل می شدند ده برابر قدرت قبلی که داشتند به قدرتشان اضافه می شد اما بدی اش این بود که تمام احساسات انسانی ان ها از بین می رفت و تبدیل به یک روباط بی رحم می شدند
.
این تکنولوژی قبل از این که به لین کویی برسه در دهکده شینو بی اجرا شده بود اما رییس ما نقشه ای داشت
. طوری که من فهمیدم تمام جنگجو های دهکده شینو بی بر روی فاز 1 این تکنولوژی برنامه ریزی شده اند اما رییس ما قصد داشت به کمک شائوکان فاز 2 را روی جنگجو های لیین کویی اجرا کنه

رییس دهکده به اعضای لین کویی گفت امروز دهکده لین کویی شاهد تغییراتی می شود که این تغییرات باعث سربلندی همیشگی لین کویی می شود . حالا کی حاضره که به دهکده اش کمک کنه و تبدیل به روباط بشه .
ناگهان از پشت سرم صدای نینجایی از لین کویی امد که می گفت من حاضرم جان را فدای لین کویی کنم . اون سکتور بود . اون یکی از نینجا های شجاع لین کویی بود .

رییس دهکده به اون گفت افرین به شجاعتت اما تو به تنهایی می توانی از لین کویی مراقبت کنی . سکتور گفت قربان من تنها نیستم بلکه سایرکس هم همراه من است . سایرکس هم قبول کرد که این تکنولوژی روی اون اجرا بشه . اون یکی از نینجاهی لین کویی بود که من خیلی از اون خوشم می امد چون او روحیه جوانمردی داشت و برعکس سکتور انسان مهربانی بود .

سکتور و سایرکس به ازمایشگاهی خارج از دهکده رفتند و عملیات تبدیل انها به روباط فاز 2 یا اصطلاحا سایبورگ شروع شد . بعد از مدتی روباطی زرد که سایرکس و روباطی قرمز که سکتور بود به لین کویی امدند .
رییس دهکده برنامه ای ترتیب داد که سکتور و سایرکس با هایدرو قهرمان سایبر شده دهکده شینو بی مبارزه کنند

سایرکس و سکتور بعد از شنیدن این موضوع خودشان را برای مسابقه اماده کردند . سایرکس و سکتور روز قبل از مبارزه تا صبح از لین کویی مراقبت می کردند . من که باور نمی کردم سایرکس تبدیل به موجودی بی روح شده پس به پیش او رفتم و گفتم سایرکس تو خوبی و او هم با صدایی دیجیتالی گفت من خوب هستم و از شما مراقبت می کنم . من خوشحال شدم و فکر کردم سایرکس تغییر نکرده اما این فکر من اشتباه بود .

روز مبارزه فرا رسید و سایرکس و سکتور برای مبارزه با هایدرو برنامه ریزی شدند .

هایدرو و سکتور و سایرکس در حالت خاموش بودند و زمانی که فرمان شروع مسابقه داده شد انها روشن شدند و مبارزه اغاز شد . هایدرو که جنگجوی قوی ای بود بعد از مدتی توانست سایرکس را شکست دهد و او را خاموش کند . سکتور هم به طرف هایدرو حمله ور شد اما او هم به گوشه ای افتاد . او دوباره بلند شد و به سمت هایدرو رفت . سایرکس که عصبانی شده بود روشن شد و خارج از برنامه عمل کرد . هایدرو به سمت سکتور حمله ور شد اما سکتور او را گرفت و از گوشه ای سایرکس با شمشیری گردن هایدرو را زد .

خدای من این خود سایرکسه ؟


باورم نمی شه . سایرکس که نینجای جوان مرد و با رحمی بود . پس چرا حالا با بی رحمی هایدرو را کشت .
بعد از این مسابقه شائوکان به رئییس لین کویی گفت تو می توانی بهترین نینجا های خود را سایبورگ کنی . رییس لین کویی خوشحال شد و گفت نا امیدتون نمی کنم قربان . او همه ی نینجا های لین کویی را در دهکده جمع کرد و گفت شما دیدید که سایرکس و سکتور به چه قدرتی دست پیدا کردند . حالا من می خواهم دو تن از بهترین نینجا های لین کویی را به این تکنولوژی مجهز کنم . من قصد دارم که ساب زیرو و اسموک را تبدیل به سایبورگ کنم .

من و اسموک بلند شدیم و با عصبانیت گفتیم ما هیچ علاقه ای به سایبورگ شدن نداریم . رییس لین کویی گفت شما مجبورید .

من و اسموک هم فرار کردیم . سایرکس و سکتور به دنبال ما امدند . رییس لین کویی هم همینطور . ما در راه با سکتور رو به رو شدیم اما تونستیم از دست سکتور فرار کنیم . ناگهان رییس لین کویی و سایرکس جلوی ما رو گرفتند . انها خیلی قوی بودند و اسموک هم صدمه زیادی دیده بود . من به اسموک گفتم بیا بریم . اسموک گفت تو برو . من جلوشونو می گیرم . منم رفتم اما انها اسموک را گرفتند و او را به سایبورگ تبدیل کردند و او برای کشتن من برنامه ریزی شد .

. من دوتا از دوستامو از دست دادم

من در حال فرار بودم که سکتور جلویم امد و گفت به لین کویی برگرد . من گفتم اصلا بر نمی گردم . سکتور گفت واقعا از کشتن تو پشیمون می شم . سکتور دستش را به طرف من کرد و از دستش اتش بیرون زد . من هم فرار کردم اما ناگهان همه جا را دود فرا گرفت و اسموک به طرف من امد . من فریاد زدم اسموک من باور نمی کنم که تو به یک موجود بی روح تبدیل شده باشی . اما اینطور نبود . اسموک هم به یک موجود بی روح تبدیل شده بود . او با مشت به صورت من زد و گفت من برنامه ریزی شدم که تو را به لین کویی ببرم .

دیگه مجبور بودم با اسموک مبارزه کنم اما هنوز بلند نشده بودم که بندی سبز رنگ به طرفم پرتاپ شد . من در ان بند گیر کردم و دیدم سایرکس هم جلویم ایستاده . او گفت به لین کویی برگرد . منم گفتم اگه بمیرم هم سایبورگ نمی شوم .

اسموک و سکتور و سایرکس به طرف من حمله کردند .

یهو یه طناب اومد و منو از اونا دور کرد و دیگه هیچی نفهمیدم

ادامه دارد

Admin
Admin

تعداد پستها : 18
تاريخ التسجيل : 2011-12-09

خواندن مشخصات فردي http://p30forum.6forum.net

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: سرنوشت سرد * رندگی نامه ساب زیرو * مورتال کمبات

پست  امیر مشهدی في الجمعة يونيو 01, 2012 12:47 pm

عزیز داستانی رو که من نوشتم رو کپی کردی

حداقل اسم نویسنده رو بنویس

سریع این تاپیک رو پاک میکنی وگرنه من می دونم و تو و فیلترینگ

من هر روز اینجا رو چک میکنم و فقط 2 روز وقت میدم

امیر مشهدی

تعداد پستها : 1
تاريخ التسجيل : 2012-06-01

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد